http://latimesblogs.latimes.com/.a/6a00d8341c630a53ef0120a67be351970c-600wi                                                  

www.razmendagan.com                                                                                               afgrazm@gmail.com


سازمان انقلابی افغانستان

۶ دسامبر ۲۰۱۷

 

، سوسياليزم کارگری

سوسياليزم انقلابی يا ارتجاعی؟

(۲) 

سازمان انقلابی افغانستان

میهن دوستی، عامل عمده در مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا

از مخالفت و ضدیت عریان سوسیالیزم کارگری با میهن دوستی آغاز می کنیم. این سوسیالیزم که با شنیدن ترکیب میهن دوستی پِت می کشد، لحظه ای هم شمشیر ضد میهن دوستی را غلاف نمی کند، ولی چیز بدتری که انجام می دهد، ضدیت و مخالفتش را با میهن دوستی با تیوری های مارکس، انگلس و لنین همراه می سازد. سوسیالیزم کارگری از آن جایی که برنامۀ عملی برای رهایی کشور از تجاوز سرمایۀ امپریالیستی ندارد و داشته هم نمی تواند، به ناچار تسلیم طلبی پنهانش را با شعار ضد میهن دوستی تطهیر می نماید.[1]

قبل از نوشته های اخیرِ سوسیالیزم کارگری، رسالۀ سه بیماری چپ های اتوپیست علیه میهن دوستی موضع گیری نموده بود، اما این موضع گیری در رسالۀ نقد چپ از موضع طبقه کارگر جدی تر شده، در آن میهن دوستی چپ انقلابی، رویزیونیزم خوانده شده و میهن دوستی را نه مربوط به ادبیات کمونیستی، بلکه به حوزۀ ادبیات خرده بورژوایی مرتبط دانسته است. در اینجا تلاش می کنیم تا در مورد میهن و میهن دوستی دیدگاه چپ انقلابی را در پرتو تیوری های مارکس، انگلس و لنین توضیح دهیم، و نشان دهیم که میهن دوستی نه رویزیونیزم است و نه هم ارتجاعی؛ بلکه طیفی که با هزار و یک بهانه میهن دوستی انقلابی را کنار می گذارد، جز میهن فروشی به بورژوازی امپریالیستی و تأیید اشغال کاری انجام نمی دهد.[2]

سوسیالیزم کارگری در رسالۀ سه بیماری... در بخش وطنپرستی آرمان چپ اتوپیست نوشته است:با قید دل باختگی و عشق سوزان چپ ما به وطن و استقلال، با جهانی شدن حق تملک بر وسایل تولید و آزادی استثمار برای سرمایه و جهانی شدن خلع ید تملک از وسایل کار برای کارگران و به بردگی رفتن این طبقه در سراسر جهان، دیگر شعارهای دفاع از وطن و استقلال نه مربوط به کارگران، بلکه شعارهای متعلق به سرمایه اند، زیرا در جهان امروز این فقط سرمایه است که وطن و استقلال دارد نه کارگران... طبقه کارگر بنابر موقعیت خویش در ساحه تولید و توزیع ـ هرگز علاقه و نفعی به فدا کردن خویش در راه وطن و استقلال ندارد، این فقط چپ منحرف است که این طبقه را غیر مسوولانه بخاطر تامین منافع سرمایه در محراب بورژوازی قربانی می نماید... پس مطرح شدن وطنپرستی و خواست استقلال (سیاسی ـ اقتصادی از طرف چپ منحرف برای طبقه ی کارگر، از یک طرف چیزی اضافی و از جانب دیگر دفاع از یک شیوه تولید تاریخ زده و فرهنگ مسخره و پوسیدة آن است... حال کسانیکه شمه ای از تیوری های مارکسیزم را در کله دارند، باید اتوپیای وطنپرستی و استقلال طلبی را از مخیله بدور ریزند و از این لطف شان نسبت به طبقه کارگر دست بردارند...

میهن دوستی، برای انقلابیونی که در متن حوادث قرار دارند، قطعاً مسئله مهم است و هیچ تشکل انقلابی با بی تفاوتی از کنار آن گذشته نمی تواند. هیچ سازمان جدی نمی تواند وطن دوستی انقلابی را اتوپیا خوانده و از مخیله اش دور سازد، مگر اینکه به بورژوازی امپریالیستی تسلیم شده باشد. اگر یک مبارز در تحت سیطرۀ اشغال و ستم بورژوازی امپریالیستی با روحیۀ میهن دوستی انقلابی مسلح نباشد و جنگ رهایی بخش ملی را نتواند به انقلاب سوسیالیستی گره بزند و به جای آن کارگران و توده های ستمدیده را در باتلاق اشغال و تجاوز بورژوازی امپریالیستی غرق کند؛ کمونیست چه، دموکرات انقلابی چه که حتی یک فرد ضد امپریالیست هم بوده نمی تواند. او بدون شک یکی از ایدیولوگ های داخلی بورژوازی امپریالیستی است که برای تداوم اشغال و بربریت و شناعت بورژوازی امپریالیستی جان می کند تا سرمایۀ امپریالیستی در همکاری با بورژوازی کمپرادور و فیودالیزم، پرولتاریا و خلق های تهیدست را بی محابا سلاخی کند. کمونیستی که در تحت اشغال سرمایۀ امپریالیستی باورمند به میهن دوستی انقلابی نباشد، بدون شک تسلیم طلب ای است که دیر یا زود، ضمن تسلیم طلبی ملی یوغ تسلیم طلبی طبقاتی را نیز بر گردن خواهد انداخت. کمونیست ها باید با تحلیل و تجزیۀ دیالکتیکی شرایط، میهن دوستی را با انترسیونالیزم پرولتری پیوند دهند تا سنگر سرمایه را تضعیف و به انقلاب سوسیالیستی یاری رسانند.

با در نظرداشت پیوند مستقیم میهن دوستی پرولتری با انترناسیونالیزم پرولتری و با در نظرداشت رابطۀ جنگ رهایی بخش ملی با انقلاب سوسیالیستی، ما در رسالۀ مکثی بر دو بیماری یک دگماتیست از میهن دوستی انقلابی دفاع کردیم و نوشتیم:تیوریسن یگانۀ ما که به شدت شالاق ضد سرمایه داری است و همه را از دم تیغ نوگرائی می کشد، میهن پرستی کمونیستی و ضد کمونیستی را یکسان دانسته، جنگ های رهایی بخشی که با رهبری پیشاهنگان پرولتاریا و اهدای خون بهترین فرزندان کمونیزم به فرجام رسیده و مائوتسه دون آنها را بخشی از انقلاب سوسیالیستی جهانی نامیده، به سخره می گیرد!... شعارهای چپ انقلابی در این رابطه با ملی گراها، تجزیه طلبان و استقلال طلبانی چون ژاکوبن ها، کمالیست ها، ناصریست ها، تامیلی ها، کردها، بلوچها، مشروطه خواهان، الفتح و حماسی ها، گاندی و نهروها، خان های دوسره و غیره زمین تا آسمان فرق دارد. این ها رهایی را تا سرحد تسلط استثمارگران خودی و یا بیرون شدن از زیر چتر یک امپریالیزم و خزیدن در اردوگاه استثمارگر دیگر قبول دارند و حرکت های شان جنبه طبقاتی نداشته، نه تنها برای توده های مردم سعادت و خوشبختی نمی آورند که گاهی تناب استثمار را به گونه ای شدیدتر بر گرد حلقوم زحمتکشان، مخصوصاً پرولتاریا می پیچند. شاخص ترین نمونه این ملی گرایی، سوسیال شئونیست های جنگ عمومی اول بودند که لنین و مائو آنان را در آثار شان به درستی رسوا کرده اند.

اما سوسیالیزم کارگری وطنی به جای اینکه به نقد باورهای ما بپردازد، موضوع میهن دوستی ما را اینجا و آنجا رویزیونیزمِ چپ سنتی خوانده، با این پیام مارکس و انگلس در مانیفست که گویا کارگران میهن ندارند برخورد دگماتیستی نموده، بدون تحلیل دیالکتیکی مقصود مارکس و انگلس از پیام مندرج مانیفست، یکسره در رسالۀ سه بیماری... بر وطن و استقلال چلیپا کشیده، آنها را شعارهای کمونیست ها ندانسته است؛ ولی وقتی پس از چند سال از روی تصادف غرور ملی ولیگاروسهاِ لنین را می خواند، یکباره آگاه می شود که برای کمونیست ها عشق به وطن، استقلال و غرور ملی ارزش دارد. به همین خاطر شیرغلت زده، در یادداشت نقد چپ... به طور گذرا و بدون توضیح لازم درج نموده است: برای ما سوسیالیست های کارگری معیار عشق به وطن، استقلال و زبان، همان موضع لنین در رسالۀ غرور ملی ولیگاروسها سرمشق است نه وطنپرستی های ارتجاع و چپ های پوپولیست. سوسیالیزم کارگری اینجاست که برای چند لحظه ای مانیفست را فراموش می کند و از عشق به وطن، استقلال و زبان و غرور ملی لنینی سخن می گوید، بدون اینکه توضیح دهد که وقتی کارگران میهن ندارند و استقلال جزء از ادبیات خرده بورژوایی است، این عشق به وطن، استقلال، زبان و غرور ملی لنینی چه بوده می تواند؟ لنین چرا به این ادبیات خرده بورژوایی پناه می برد و آنرا تا سطح غرور ملی ولیگاروسها طرح می کند؟؟ سوسیالیزم کارگری متحجر ما که از یک سو شدیداً ضد استقلال و میهن است، از سوی دیگر عشق به وطن، استقلال و زبان و غرور ملی لنینی را ظاهراً قبول دارد که این خود نشاندهندۀ پارادوکس تیوریک این طیف است که از بیماری خیالات نشئت می کند؛ در غیر آن باید توضیح دهد که کمونیست ها سوای عشق به وطن، استقلال و غرور ملی از منظر لنینیزم، چه زمانی ادعا کرده اند که طرفدار استقلال و عشق به میهن از موضع احمدشاهی و گاندی و غفارخانی هستند؟؟[3]

سوسیالیزم کارگری که در سال 1386 می نوشت که با جهانی شدن حق تملک بر وسایل تولید...دیگر شعارهای دفاع از وطن و استقلال نه مربوط به کارگران، بلکه شعارهای متعلق به سرمایه اند، با خواندن رسالۀ لنین هک و پک و چرتی شده؛ زود، بوغمه ای، نامناسب، بدون توضیح لازم از لنین در مورد غرور ملی و میهن با این تأکید که لنین غرور ملی ولیگاروسها را از موضع دموکراسی خواهی، سوسیالیزم و شرکت شجاعانۀ کارگران ولیگاروس در انقلاب علیه سرمایه و یورش به سلطنت مطلقه تزار مطرح می ساخت؛ نقل قول نموده، ولی فراموش کرده که ذهن کنجکاو و نه دگم از او خواهد پرسید که لنین چگونه عشق به وطن و استقلال و غرور و افتخار ملی را که به باور سوسیالیزم کارگری متعلق به سرمایه و ادبیات خرده بورژوایی و حتی رویزیونیستی است، در جنگ علیه سرمایه و رسیدن به سوسیالیزم مطرح می کند؟

سوسیالیزم کارگری نیک می داند که میهن دوستی انقلابی با میهن دوستی ارتجاعی از زمین تا آسمان فرق دارد. میان این دو فاصلۀ عمیق منافع طبقاتی نهفته است. طبقات ستمدیده میهن دوستی را به معنی میهن کارگران و ستمدیدگان مطرح می کنند که منابع، آب و هوا و زمین و خاک آن به رفاه و آسایش و برابری یاری برساند، در حالیکه نزد طبقات ستمگر، میهن دوستی یعنی قاپیدن و چپاول مالکیت عمومی و انحصاری ساختن آن در دست طفیلی های سرمایه است. سوسیالیزم کارگری به این بهانه که پرولتاریا میهن ندارد، میهن را به سرمایه وا می گذارد، در حالیکه کمونیست های انقلابی میهن را از چنگال سرمایه  و در قدم اول سرمایه امپریالیستی می کشند و به میهن سوسیالستی تبدیل می کنند. این است مرز میان میهن دوستی و میهن واگذاری، مرز میان میهن دوستی انقلابی و میهن فروشی خاینانه.

سوسیالیزم کارگری معجونی از پارادوکس و تناقض است. این سوسیالیزم با شنیدن اصطلاحاتمیهن و استقلال پیشانی ترشی و بدخلقی می کند، اما چون جرئت رد لنینیزم را ندارد، با وجودی که باور دارد که در جوامع طبقاتی مانند افغانستان طبقه کارگر که فاقد کشور، فاقد استقلال، فاقد شخصیت و فاقد آزادی است، دیدگاه وطن پرستی و استقلال خواهی در قاموس ادبیات کمونیستی جایی ندارد و این دیدگاه از ریشه متعلق به خانواده بورژوازیست و بلند کردن شعارهای وطن پرستی و استقلال خواهی نیز شعارهای ارتجاعی و در خدمت همان سرمایه اند؛ ولی به ما نمی گوید که  وقتی از عشق به میهن، استقلال و زبان و غرور ملی لنینی صحبت می کند، چه هدفی را دنبال می کند؟ از یکطرف شالاقی ضد میهن و استقلال، همان میهن و استقلالی که در قاموس ادبیات کمونیستی جایی ندارد و از ریشه متعلق به خانواده بورژوازیست و بلند کردن شعارهای وطن پرستی و استقلال خواهی نیز شعارهای ارتجاعی و درخدمت همان سرمایه اند و از طرف دیگر عاشق شدن به میهن، استقلال و غرور ملی لنینی معمایی است که خود سوسیالیزم کارگری باید پاسخ دهد. اما پرسش ما اینست: وقتی به قول سوسیالیزم کارگری پرولتاریا میهن ندارد، پس این عشق لنینی به میهن چه معنی دارد؟ وقتی میهن و غرور ملی از ریشه متعلق به خانوادۀ بورژوازی و ارتجاعی و در خدمت سرمایه اند؛ پس این عشق به میهن و غرور ملی لنینی چگونه می تواند عشق انقلابی معنی شود؟

سوسیالیزم کارگری می داند که کمونیست ها چرا به استقلال، میهن و غرور ملی عشق می ورزند. او می داند که عشق انقلابیون با عشق ارتجاع در عرصۀ استقلال و میهن و غرور ملی تفاوت های عمیق طبقاتی دارد. برای کمونیست ها (بخصوص در دوران تجاوز و اشغال سرمایۀ امپریالیستی) دو راه وجود دارد: راه میهن دوستی و راه میهن فروشی. از قضای بد روزگار معلوم می شود که سوسیالیزم کارگری نه به میهن و استقلال عشق می ورزد و نه هم به غرور ملی انقلابی. چیزی که متأسفانه سوسیالیزم کارگری بر آن گام می گذارد، عبودیت به استعمار و استیلا و هبوط در تسلیم طلبی ملی ـ طبقاتی است. 

مارکس و انگلس در مانیفست به گونۀ علمی درج کرده اند که کارگران وطن ندارند و از همین لحاظ شعار داده اند که کارگران سراسر جهان متحد شوید. این دو شعار عمیقاً بار انترناسیونالیستی دارد و گواه ترسیم راه ستراتیژیک برای انجام وظیفۀ انقلابی پرولتاریا (رسیدن به کمونیزم) است، کمونیزمی که سبب زوال طبقه و دولت می شود و در آن تمام بشریت از نعمات مادی به طور یکسان استفاده می برند؛ نه سرمایه است و نه پرولتاریا؛ نه مالکیت خصوصی است و نه استثمار؛ نه غارت است و نه استعمار؛ نه کشوری است و نه هم مرزی، نه استقلال معنی دارد و نه هم میهن و میهن دوستی. گذار از سوسیالیزم به کمونیزم امری است که پرولتاریا آن را با همبستگی جهانی انجام می دهد. وظیفۀ انقلابی پرولتاریا این نیست که در انحصار میهن سوسیالیستی باقی بماند. او باید این انحصار را بشکند و به سوی جهان بشریت برود، اما قبل از آن باید از نقطه ای آغاز کند. این نقطه برای پرولتاریای ما، میهن ماست و برای پرولتاریای فرانسوی، فرانسه. ما باید اول مالکیت و آقایی سرمایۀ امپریالیستی را بر میهن خود از میان ببریم. بعد این میهن را از انحصار و چاپیدن طبقات استثمارگر و ستمگر داخلی نجات دهیم و به میهن سوسیالیستی تبدیل کنیم و پرولتاریا را به طبقۀ هدایت کنندۀ این میهن ارتقا بخشیم. پرولتاریای فرانسه نیز قبل از همه وظیفه دارد در کنار ما علیه اشغال سرمایۀ امپریالیستی فرانسه قرار بگیرد تا از این طریق سیادت و حاکمیت سرمایۀ امپریالیستی را ضربه بزند (امری که متأسفانه تا هنوز صورت نگرفته است). در عین حال باید در داخل علیه سرمایۀ امپریالیستی مبارزۀ پیگیر طبقاتی را به پیش ببرد و این مبارزه را با مبارزۀ طبقاتی پرولتاریای سایر کشورهای ممتاز امپریالیستی هماهنگ ساخته تا فرانسه را از انحصار سرمایۀ مالی نجات داده و به میهن سوسیالیستی تبدیل کند؛ به میهنی که به قول لنگستن هیوز، در آن فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست و زندگی آزاد است. این مبارزات در چهارچوب میهنی است که بالاخره زمینه را برای انترناسیونالیزم پرولتری مساعد می سازد، انترناسیونالیزمی که هدفی ندارد جز رفاه همه بشریت و جهانی برای بشریت. در غیر آن، پرسش اینست که سوسیالیزم کارگری بدون چارچوب میهنی، یک انقلاب عملی و واقعی و نه خیالی را چگونه آغاز می کند؟ ما قاطع ترین ریالیست های مارکسیست هستیم. بفرمایید بگویید که این مبارزۀ عملی را چگونه و در کجا آغاز می کنید؟

پرولتاریا وطن ندارد، قطعاً به این معنی نیست که پرولتاریا جهان را به امپریالیزم بسپارد و به تسلیم طلبی تن دهد؛ بلکه مفهوم آن، آغاز مبارزۀ پرولتاریا در ممالک شان، توسعۀ آن به سایر ملل و کمک به مبارزۀ پرولتاریای سایر ملل (انترناسیونالیزم پرولتری) و بالاخره نجات تمام جهان از چنگال خونین سرمایه و بنای جامعه و جهان مرفه برای همۀ بشریت است. سوای این، لافیدن از مبارزه و انقلاب به شمشیر زدن در هوا شباهت پیدا می کند که مسلماً با عرقریزی مشمئزکننده همراه است، چیزی که نه تنها به درد پرولتاریا و توده های ستمدیده نمی خورد، بلکه این ستمدیدگان برزخی را بیش از پیش به گودال عبودیت می کشاند.

سواد نازل سوسیالیزم کارگری ما را مجبور به توضیح الفبای موضوعات مرتبط به میهن ساخته است. تصور ما بر این بود که نیازی به چنین توضیحات مفصل نخواهیم داشت، اما اینک استنتاج موضوعات ما را به این می رساند که این مسائل را باید با شد و مد آن برای سوسیالیزم کارگری تشریح کنیم، فلهذا مسئولیت خود را ادا می کنیم و با زبان ساده ادامه می دهیم که واقعیت های زمینی نشاندهندۀ تعلق کمونیست ها به کشورهای مختلف است. مارکسیست ها بر تحلیل و تجزیۀ دیالکتیکی شرایط و پدیده ها تأکید می ورزند. یک کمونیست در یک جغرافیای معین مبارزه اش را آغاز می کند. او ناگزیر است ـ چنانچه سوسیالیزم کارگری ناچار است ـ شرایطی را که در آن مبارزه می کند تجزیه و تحلیل کند، طبقات و مناسبات طبقاتی آن را مشخص بسازد، تاکتیک و ستراتیژی خود را با در نظرداشت شرایط حاکم طبقاتی عیار نماید، و با خو و خصوصیات، تاریخ و فرهنگ و غرور ملی و مبارزاتی مردم آن آشنایی پیدا کند. اگر چنین تحلیلی صورت نگیرد و بدون ارزیابی مشخص از شرایط مشخص یا به قول عامیانه آب را ندیده موزه ها را از پا بکشد و یا بی گدار به آب بزند، جز مسخره کردن خود چیزی حاصل نمی کند.

مارکسیست ها بدون تحلیل ماتریالیزم دیالکتیکی و پیوند پدیده ها نمی توانند تاکتیک ها و ستراتیژی های انقلابی وضع کنند. کمونیست ها بدون تحلیل وضعیت پرولتاریا در یک کشور خاص، قشر بندی آن، تحلیل طبقات ستمکش و طبقات ستمگر و تضادهای درون طبقات مختلفه و متحدین طبقاتی پرولتاریا و سرمایه نمی توانند از اسلوب کمونیستی کار بگیرند، سیاست انقلابی وضع کنند و مشی پرولتری اتخاد نمایند و انقلاب را به پیروزی برسانند. در فضا کار کردن و با یک شعار کلی تضاد میان کار و سرمایه خود را از میهن و استقلال و خلق  بی غم ساختن، شایستۀ کمونیست های پیگیر، جدی و خلاق نیست.

ادامه دارد.


[1] از آن جایی که ترکیب میهن پرستی بار مذهبی پیدا می کند، ما ترجیح می دهیم به جای آن از میهن دوستی استفاده کنیم.

[2]  منظور ما از کاربرد اصطلاح سوسیالیزم کارگری در این نوشته، تمام افراد و دسته های حکمتیستی و شبه تروتسکیستی وطنی هستند که در عرصۀ بحث های مطروحه در این نوشته، تقریباً نظریات مشترک دارند.

[3] احمدشاه درانی برای توسعه امپراتوری اش بارها به هند لشکر کشید که عده ای این لشکرکشی های خونین را از جمله افتخارات افغانستان می دانند که از میهن پرستی ارتجاعی شان نشئت می کند. یک کمونیست حق ندارد که از به خون و خاک کشیدن هشت بار هند توسط احمدشاه درانی به دفاع برخیزد و این اشغالگر را بابا بخواند. تار و مار کردن زندگی هندی ها برای گسترش امپراتوری فیودالی، قطعاً یک جنایت بود و دفاع از آن جز شئونیزم ارتجاعی چیز دیگری نیست. ما چنین میهن پرستی  را که با استعمار و استیلاگری و چپاول ملل دیگر همراه است؛ مطرود، غارتگرانه و استیلاگرانه می خوانیم و از کمونیست ها می خواهیم که در نوشته های مربوط به رویدادهای تاریخی از کنار این مسئله با تفاوتی نگذرند.

 


                                                www.razmendagan.com                                                                                        afgrazm@gmail.com