http://latimesblogs.latimes.com/.a/6a00d8341c630a53ef0120a67be351970c-600wi                                                  

www.razmendagan.com                                                                                               afgrazm@gmail.com


زنده یاد نعیم ازهر  

۸ دسامبر ۲۰۱۷

              

    در رابطۀ بقاء و مبارزه

 

زندگی یعنی مبارزۀ انسان درعرصۀ همه گستره ها و نیروهای ساقط کنندۀ بقایش. در پویش تکامل انسان درهمۀ ادوار وجود نیروهای ساقط کنندۀ هستی انسان متلون ومتنوع است. وسعت مبارزۀ انسان برای دفع نیروهائی که حیات و بقای اورا تهدید و درمعرض مخاطره می افگند پویشی است همیشگی و جاودانه. عقب زدن مرز ناتوانیها مهار زدن افساراسپ وحشی طبیعت و شکستن بت های همنوعی که شرایط برای حیات انسان قهارانه آنرا درمحدودۀ دلگیر منافع غرض اندود می پیچاند، همه این موانع که بصورت انجام ناشده و دست نخورده باقی بماند بقای انسانرا دستخوش مخاطرات جدی و دایمی میسازد. انسان دربرابرهمه این موانع موفق ترین رزم آور و عاقل ترین موجود تشخیص دهندۀ ذات خویش ازمیان انبوه موجودات عالم بوده است. چه مبارزۀ انسان درمقابل طبیعت وچه درگیری او در رابطه به همتباری که از درون او جدا گشته و سپس با او بیگانه شده و به تعارض رفته است، از پله های اولیه به مدارج بالاتردرارتقاء وعمق افزاینده به پیش شتافته است. تاریخ انسان تاریخ  مبارزۀ اوست با طبعیت و تاریخ کشمکش اوست با انسانی که دربندش کشیده است. رابطۀ تسخیر و تسلط برطبعیت بدست انسان محکوم با گسستن حلقه های دربند آرنده ایکه ازطریق انسان حاکم بردست و پایش تنیده شده است بطورهمیش و بلا استثناء رابطۀ مستقیم بوده است. آنگاه که حاکمین از سریرقدرت به حضیض نابودی فرو غلطیده اند، آنگاه که یورش عظیم خیل محکوم شدگان دیوارهای پیشرفت بجلو را عاشقانه از سر راهش برداشته است و ازسکوت غم انگیز بهره دهی به آستانۀ افق مذلت زدایی تازه رسیده است، درپهلوی این کارکرد برپای طبیعت رام نشده مهارسفت و محکم تری بربسته است. چیرگی برطبیعت با چیرگی برانسانی که به عقب می چسبد وحال را در اختیار دارد برای انسانی که به جلو مینگرد و بقایش را نه تنها تثبیت و محقق میسازد بلکه خواستار استقرار بقای جدید و متعالی تریست، از هم جدایی ناپذیراست.

حاکمیت حاکم برمحکوم آنگاه که مولود نو و تازه پاست، در هرآستانه ازتاریخ انسان سرآغاز مظالم و جورنوین برانسانی شده است که دیروز مبانی و اساسات ستم دیروز را بدست خود از بیخ برانداخته است. هرزمان که چارچوب روابط اجتماعی گذشتۀ انسان توسط محکوم شکسته شده است؛ تاریخ چارچوب نو مناسبات جدید الولائی را که باز به حکم طی مراحل جبری رشد یابندگی وفرسایندگی داغ و رنگ نابودی برجبین گرفته است و در پیشاپیش مقدم این نبرد رنگین و خونین فرش منقوش دیگری پهن کرده است، محکوم فرزند رنج ومبارزه است و ستون فقرات اصلی رشد و سیمای جاودان تاریخ ساز و تجسمی کامل ازهدفمندی و خستگی ناپذیری. بقای انسان رنجیدیده در زیرپاشنۀ حاکم رنج ندیده به اشکال گونه گونه قرارگرفته است که شدت ناشی ازین مظالم حتی برای انسان محکوم امروز نمی تواند مفهوم باشد. محکوم به دلیل بقایش با حاکم به مبارزۀ مرگ و زندگی دست برده است و حاکم بدلیل رنج بیهوده نکشیده و سعی بی فایده نبردنش بر متکای نرم منافع نا محدود تکیه زده و ازآنجا از بلند کاخ رفاهش آنچه را دیگران با قبول مصایب فراوان و پذیرش تعب بی پایان فرا گرد آورده اند آماج حملۀ یغماگرانه و تاراج حسابگرانه قرار داده است. بقای این دو سیما، درشرایط ویژه، درکنار هم همانطور ناگزیراست که مبارزۀ این دو با همدیگر. مبارزۀ هریک ازین دو چهره در تاریخ بشر بر شیرازۀ جداگانه پیوند یافته است، در حالیکه مبارزۀ این دو قدرت صف کشیده دربرابرهم مطلق است بقای یکی ازآنها نیزمطلق است؛ زیرا مبارزه عاقبت به سرانجامی محتوم قدم میگذارد. این مطلق بودن دلیل ثابت مانی و ماندگاری محکوم به همان حالت و چگونگی نخستینش پنداری واهی و غیرواقعی است. جوهر و اصالت محکوم عصاره اش را دربقای نسل متکامل تر محکوم فرومیریزاند و ازین مرحله به بعد وظایف نوین شرایط نوین در مقابل محکوم دامن میگسترد. هر وظیفه ای را که تاریخ پیش پای محکوم میگذارد ازاو میطلبد تا توانائی و شایستگی حلش را درخود پدید آرد، درین مفهوم انسان ضمن دستبردن  به حل این وظایف تاریخی و در پویش حل این وظیفه خودش را نیز تغییرمیدهد، بر جبین حاکم داغ زوال ازهمان آوان پیدایش، از آن پدیدار است که درمقابل جمع منافع لایتناهی فرد را مطرح میکند. رشد مبارزه میان این دو چهره عاقبت به سود جمع وبه زیان فرد، به ممات حاکم و بقای محکوم میانجامد. چهرۀ محکوم نیز همان نیست که بوده است. ازینرو تعیین کننده ترین چهرۀ تاریخ ساز محکوم است. در زیر پای این پیشرفت بی پایان به پیش همه چهره هائی را که حاکم بر صدرتاریخ نشانده است یکایک از مسند خود کامگی به زیر می افتند و آنچه پایدار و پا برجای استوارانه تاریخ را بدوش می کشد بازهم چهرۀ محکوم است و بدین گونه در کاروان پیشرفت جامعۀ انسانی بقای محکوم که توسط مبارزۀ پیاپی او تجسم یافته مطلقیت خویش را درتبدیل به حاکمیت همیشگی میسازد. درهرمرحله ازتاریخ ضرورنیست که حاکم از بطن محکوم برخیزد و با او به جدال مرگ و زندگی دست بزند. امری که در آغاز تکامل جوامع بشری و در مرحلۀ جهانی نشدن تاریخ بداهتش را به عیان ثبت و قایم کرده است. همپا با جهانی شدن تجارت تولید و توزیع و گسترش روابط جوامع و همگام با جهانی شدن تاریخ و سرنوشت ملل، مفهوم محکوم و حاکم از کرانمندی اولیه اش با سرعتی محیرالعقول پا فراترمیگذارد و بدینگونه سرنوشت محکوم برافق و روابط همدردی با محکومین دیگر و سرنوشت حاکم در رابطۀ گستردۀ پیوند هم کیشی از نوعی دیگر بال و پر تازه میگیرد.

در آغاز ظهور هر سیمای حاکم چون حاکم و محکوم از جو واحد مبارزۀ مشترک بیرون آمده اند نقش انقلابی او تا زمانی است که ایجاد نظم و حاکمیت نوین مغایر و معارض تغییر وجودی حاکم نشده است. به محض اینکه مبارزۀ این دو چهرۀ تاریخی از اشکال نهان و نامحسوس به اشکال آشکار و محسوس مبدل میگردد حاکم نیزآشکارا برحفظ نظم موجود نقاب دیرینه را از رخ میدرد و قهر برهنۀ خود را به نمایش می گذارد. وجود او و نظمی که وجودش را تضمین و توجیه میکند چماقی است که از خیل محکومین میطلبد تا همچون بره گان بی زبان مسیح به نظم او تمکین کنند. نظم حاکم دستگاه سرکوب همیشگی محکوم درین گیر و داراست، ولی ذات مبارزه جویی انسان محکوم و منافع متناقض او با نظم موجود بقای او را در معرض تهدید جدی قرار میدهد. حاکم دیگر چهرۀ بیگانه ایست برای محکوم که بقای خود را در تمکین محکوم در دایرۀ تنگ نظم خود محصور و مجبورمیسازد و به همین سان با رضا و رغبت حاضر نیست از آسمان کبریایی اش به زمین سخت و ملموس انسانی قدم پیش گذارد. همزیستی با حاکم به طریق آشتی وتضرع و نصیحت کارعبثی است. زمانیکه حاکم برآن راه می رود دنیائی را که حاکم می بیند و همچنان جهان معنوی حاکم برنفس وجود محکوم تا بجائی که نفس موجود حاکم باقی بماند گواهی میدهد ولی حاکم تا جائی به این سرکوب محکوم می پردازد که خرمن حیات خودش آتش نگیرد و آرامش نظمی را که جاودان می انگارد برهم نریزد.

برای حفظ بقایش حاکم آن زمان که دریابد که به سود محکوم لاجرم باید عقب بنشیند پا پس میگذارد. مبارزۀ محکوم تا آستانۀ سقوط نظم حاکم با شکست های پیاپی همراه است؛ این شکستها اگر درمرحلۀ ازتاریخ مطلق است پیروزی های هرنوبت از شکست محکوم نسبی است که مطلق شکست ناپذیری حاکم را برپرتگاه سقوط میکشاند. مبارزه شکست و مبارزه  شکست در تداومش پیروزی مطلق محکوم را در برابرسیمای تاریخی هرمرحلۀ حاکم به همراه دارد. تزویر شکست تزویر شکست در پایانش شکستی قطعی برای حاکم هدیه میکند. هر شکست محکوم درین مفهوم گامی است به پیش و موفقیتی است نوین که محکوم با ذایقه اش درمی یابد و باورش را در رفتن بجلو قوت می بخشد. فقط با دست محکوم است که حاکم عاقبت حاضر به نشستن  بر روی مسطح هولناک مرگ میشود و تاریخ بیاد ندارد که حاکمی سلاح از کف بر زمین گذارد وبه بودای نیک طینت مبدل گردد.

حاکم تا تکوین نظمش، به محکوم و همکاریش محتاج است زیرا هنوز حاکم بودنش را تثبیت نکرده است وبدون تحکیم نظمش دور نمای بقای او تار ومکدراست. به همین دلیل آنگاه که حاکم امروز چهرۀ محکوم در گذشته داشته با پیشکش کردن شعارهمگانی مبارزه و راه جمعی تمامی بخش های دیگرمحکوم جامعه را به مبارزۀ مشترک از پی خود میکشاند. محکوم از دیدگاه محکومیت خود همیشه چکامۀ حیات خود را از بطن آینده بر میدارد و حاکم همیشه چکامۀ حیات خود را از بطن گذشته.

هر چهرۀ تازه تر محکوم آینده گرا تراست زیرا آن اصلی که او را به پیش میراند از او میطلبد تا جوانب تاریک نگری و عقبگردی بلاانقطاع از خود را بزداید. بر خورد محکوم نسبت بخودش نیز انتقادی است زیرا انتقاد برخود بقایش را ضمانتی بیشتر می بخشد و مبارزۀ او را وسعت می دهد. برعکس حاکم با انتقاد سر سازش ندارد، زیرا سازگاری با انتقاد ازخود او را از تنگنای فعلی بقایش بیرون می آورد.

هرقدر این بی حوصلگی حاکم دربرخورد بخود ازدیاد یابد چهرۀ حاکم خاص تر و مشخص تر میشود و به همانسان او را بیشتر از درون می فرساید و از جمع زیر فرمانش مجرد می گرداند.

دلبستگی و عشق به حفظ بقای حاکم هرقدر از نقطۀ شروع حاکم شدنش دورمیشود به همان اندازه به گذشته و حالش افزونتر میگردد و نیز به همان پیمانه اشکال سرکوبی محکوم از حالت نرمش گونۀ نهان به حالت خشن و نمایش قهرنمودار برملاترمیشود. پس آخرین روزبقای حاکم با خونین ترین تابلوئی از درامۀ حیات و بقای او تطابق میکند.

مقصود محکوم از مبارزه حفظ بقای موجود نیست، چه محکوم بیقرارترین چهرۀ آینده نگر و انقلابی است. او نمی رزمد مگر بخاطرگسستن محکومیت درهمه ابعادش. او نمی رزمد تا مگر رسم محکومیت را به طورکامل از بنیاد برافگند و طناب عبودیت و زورگوئی حاکم را از دست و پایش دور بیاندازد. او درین مبارزه با حاکم هیچ چیز به جز همین طناب بردگی را ندارد تا از دستش دهد به همین واسطه کمال او پایان ندارد.

اودر پویش این رفتن به کمال اشکال مختلفی از محکومیت تاریخی را پشت سرمیگذارد و همین طوری که مبارزۀ او با شکل مشخص چهرۀ حاکم اصابت می کند، با ذات محکومیت و حاکمیت نیز می شورد. اشکال مختلف چهرۀ محکوم درتاریخ سرانجام محکوم را درمرتبت و مداری قرارمیدهد که بالاجبار به حاکمیت رود؛ ولی حاکمیت محکوم درینبارنیز بازهم زدایش محکومیت به صورت عام آنست. محکوم درین مدارج ازکمال برآن سراست تا با حاکمیتش آغاز فرو ریزی اشکال حقوقی حاکمیت را فراهم گرداند. ولی این امر برای محکوم در ابتدای برتری به حاکم با بی تجربگی توأم است، هم ازآن جهت که در حاکم مداری تازه کاراست وهم ازآن جهت که فرسودگی تاریخی حاکم مجال آنرا برای او میسر نمیسازد تا به سطح حاکم بلند رود. حاکم درین دوران ازصحنۀ سیاست درمقابل محکوم زود سپرمی اندازد ولی برتری اجتماعی و اقتصادی او همچنان پابرجای باقی میماند؛ وانگهی این برتری مانع آن نمی شود تا در حاکمیت محکوم نیز مداخلت ورزد. افکار هر دورانی افکار مروج حاکم همان دوران است. لذا فرهنگ حاکم نتیجۀ مداومت چند هزارسالۀ افکارمسلط هر دورۀ تاریخ است. با سقوط برخی از رژیم های سیاسی حاکم آن قسمت از حاکمیتی که با درس گیری و تجربه اندوزی ازین سقوط سیاسی خویشتن را درآستانۀ شکست قطعی می بینند، ازین لحظه مبارزۀ عمودی حاکم و محکوم اختتام مییابد و مبارزۀ افقی حاکم برای حفظ بقایش آغازمیشود. او قسماً محکوم را درحاکمیت خود شریک میسازد. او ازقسمتی از ثروت اجتماعی ایکه تا این زمان به شکل سرسام آوری دردست او متمرکز شده صرفنظرمیکند تا تحقق مبارزۀ افقی خود را عملی سازد، و اگر نتوانست درتحقق آن موفق بدرآید جنگ های جهانی را دامن میزند، جنگ هائی که ثمرۀ دوران غلیان عصبیت های حاکم را حکایه می کند. ولی جنگهای جهانی تحقق ایدۀ مبارزۀ افقی او را شدیدأ صدمه میزند و تودۀ عظیم تر محکوم با به هم پیوستگی زاید الوصفی از درون این جنگها قد برمی افرازد که بنیان بقای حاکمیت او را ازهردوران دیگر با شدت و وسعت افسانوی به لرزه درمیآورد. جنگهای جهانی موجب آن شد تا محکوم هرکشوری سرنوشتش با محکوم دیگری بیش از هر زمانی گره بخورد. ولی تاریخ چند دهۀ اخیر مبارزۀ افقی کشورهای پیشرفته را به حدی از اعتلایش رسانید که محکوم کشورهای پیشرفته برای محکوم کشور عقب نگهداشته شده در حکم حاکم درجه دومی در آمده است، و حاکم جهانی توانسته است  هرچند برای مدتی نه چندان دور محکوم کشورپیشرفته را برخوانی بنشاند که غذایش ازنتیجۀ تلاش صعب کشورهای "جهان سوم" تهیه شده است و این امر را توانسته است طوری برای محکوم این کشورها عملی موجه و در خورطبع نمودارکند که هنوزهم که تا هنوزاست محکوم کشورپیشرفته درین اغوای پرنگار هرشب خواب راحت خود را فارغ از هرنوع دغدغه و اطلاعی از رنج بی پایان محکومین این کشورها حاضر نیست برهم بزند.

باری حاکمیت هائی که تا کنون به دست محکوم درتاریخ فراچنگ آمده است، حاکم محکوم شده را به چهرۀ دیگر بر مسند فرمانروایی ازدست رفته اش واپس نصب کرده است. این امر خواه به خاطر به افقی کشاندن مبارزۀ حاکم جهانی وخواه به دلیل سرنگون سازی یک ُرخۀ حاکمیت های حاکم ازطرف احزاب سیاسی محکوم صرفأ درساحۀ سیاسی وهم به خاطر برتری اجتماعی و فرهنگی تاریخی حاکم و خواه به دلایل دیگری که ازحوصلۀ این مقال بیرون است حادثه و رویداد نوی است در تاریخ مبارزه وبقای حاکم ومحکوم، بخصوص در پیدائی اشکال تازه تر میان این د و کتلۀ عظیم انسانی.

به هر حال انسان امروز در برزخ مبارزۀ انسان محکوم  قرار دارد، در برزخ گذشتن از دوزخ "حاکم محکومی"، دنیای وسیعتری دربرابرانسان بساط برگسترده وعبور ازین برزخ شاق ترین، رنج آورترین وبلاهت خیز ترین دورانی است که سپیدۀ کاذب را که طلایه دارسپیدۀ صادق است با پیام مرغ پیام آور زمان به فغان واداشته است و این فغان مرغ پیام آور زمان درهمه جای دنیا به گوش همه محکومین تاریخ جهان معاصر رسیده است.

 ولی  مع الوصف تشخیص یابی محکوم  درپایۀ بلند ترش همچنان ادامه دارد و تشخیص هر روز بنیادهای فکری و امکانات مادی بیشتری در زیرتصرفش قرارمیدهد . به طوریکه دیر زمانیست که رسم برین شده است تاهرحاکمی لباس محکومیت برتن کند و حداقل درجهان لفظ مرز حاکم محکومی را وارونه جلوه گر سازد و در زمینۀ معرفت نیز عقب بنشیند.  ولی آیا این نشاندهندۀ آن نیست که دوران انکار جلال و جبروت حاکم که در گذشته مکمل قدرت نمائی های مرغوبگرانۀ جهان کهن به شمار میرفت به پایان عمرش نزدیک می شود؟ آیا انکار چهرۀ حقیقی حاکم از طرف خودش تلفیق بلافصل دورۀ نابودیش را بازتاب نمی کند؟

واپس به گذشته برمیگردیم، هر چهرۀ حاکم در تاریخ بقایش را جاویدان میداند و برنظمی که بقایش را تضمین می کند عطر فریبندگی جاویدانی می باشد. هر لحظه به عقب نگریستن ازین نگاه به این جاویدانگی کذائی پندارحاکم اختلال حواس و ایجاد وحشت می آفریند. اینست که جانشینی حاکمی که دیروز ناظر و مشاهد عینی ازهم پاشی حاکمی دیگر در تاریخ بوده است با کوچکترین قرینه سازی واقعگرایانه نمی تواند همسویی نشان دهد. او فراموش می کند که به همانسان که نظم دیروز حاکم کهن مقهورنابودی شد نظم او نیز به طریقی ازهم خواهد پاشید، هر اندازه که دوری فاصلۀ زمانی تاریخ به امروز نزدیکترمیشود افراد شکست ناپذیر (! ) و چهرۀ پرابهت فردی حاکم آسیب می پذیرد. زیرا در دورانی از تاریخ انسان جامعیت دادن قدرت "فرد حاکم " نموداری از تلفیق روانی این روح خود جاودان نگری نظم حاکم است. حاکمی که معیشت محکوم خودی را نتواند فراهم گرداند، بقای او را درمدار نابودی کشانده است. واپس میکوشد تا امکان تهیۀ وسایل معیشتی محکوم خودی را بالوسیلۀ بازارهای جهانی تأمین بدارد؛ و درهمه نقاط کرۀ زمین اقتصاد مصرفی را و زمینۀ پذیرش قبلی این اقتصاد را فراهم میسازد. ثروتی را که اکنون او ازحد احتیاج جامعه اش بیشتر دراختیاردارد در مسیراقتصاد مصرفیش بریزاند- او خاور را به تکیه گاه و جولانگاه مواد مصرفی مطمئنی برایش مبدل می کند و در داخل کشور سعی می کند رابطۀ رشد ثروت را با رشد مسکنت همگانی حتی به زیانش برهم زند تا از بقایش محافظت کند. بدینسان عقب نشینی او به مقابل محکوم جریان افقی را طی مینماید وهمچنان از حدت تناسب فاصله گیری با محکوم آگاهانه جلومیگیرد. بدین منوال بقای جمع خودی را که خود در معرض فنا قرارداده بود با لگام زدن برمنافع لایتناهی اش موجه میکند. او بعد ازین حاضر نیست تا جهانی همانند بیآفریند. او شبه همانندیش را درکشورهای عقبمانده میبرد. این است که سیر تکامل کشورهای جهان سوم را درخطی سوای آنچه خود او تاکنون پیموده عیارساخته است. او در زمینۀ فکری و فرهنگی حاکم بومی را ازعلایق گذشتۀ محلی اش فارغ می کند و او را به زائیدۀ مطمئن و بخشی از وجود خود مدغم میسازد. اکنون مناسبات نوین در کشورهای استعمار زده طوری تغییر یافته است که استعمارگر مجال ترکتازی بیشتری حاصل کرده است.

ظریفانه ترین نامشهود ترین مجرای عبورفکری با استعمار زده توسط وسایل ارتباط جمعی و با فروش تخصص پیشرفته عملی میشود. او نه تنها می خواهد حاکم بومی را درهمه عرصه های زندگی به تقلید وا دارد بلکه او موفق میشود روشنفکران کشورهای مستعمره را پادو حاکمیت خود گرداند. استعمارجهانی جایش را به استعمارفکری (استحمار) داده است، و استحمار اولین مدخل دروازه بسوی مدینۀ فاضلۀ تسخیر معنوی کشور مستعمره است. این مطلب به خودی خود وضاحت دارد که درین دوران بقای ملت بیشتر با نوش به مخاطره می افتد و کمتر با نیش. گنجینۀ فکری تمام ادوارتاریخی محکوم که باورش را به زندگی و مبارزه توجیه پذیرساخته است متدرجأ به نحوی مورد تجاوز قرارمی گیرد که درعالم ظاهرآب ازآب تکان نمی خورد. ولی شم محکومیت و مجموعۀ جهان معنوی محکوم آن رود خانه ای نیست که به سرمای یک شبه یخ بندد. برای استعمار زده گرمای آفتاب سرزمینش با گرمای چراغ دزد شب به طور بیمانندی قابل لمس است.

با اینهم او باز تا دورانی که عمق مخرب افکار بیگانه را هنوز درنیافته با بلاتکلیفی وبی تفاوتی ناظر این تغییر چهرۀ حاکم است- چهرۀ استعمار، که استعمار آنقدر به آب زیر کاه مانند است تا آب به زیرپای استعمارزده نرسد تهدید بقایش را احساس نمیتواند کرد. این ظرافت شاعرانه واین دزدی ماهرانۀ معنویات انسان چنان بقای محکوم را در محل آزمون خطرقرارمی دهد که اگر محکوم دیر بجنبد بهای دیرجنبی او بیش ازهردوران تاریخ انسان برایش سنگین وطاقت فرسا تمام خواهد شد و سخن از مسخ چهرۀ محکوم است.

                                                                                       ناتمام*  

*تبصره:

بخش دوم این نوشته دریورش وحشیانۀ آدمکشان خادیست خلقی- پرچمی به محل مخفی انتشارات "ندای آزادی"، همراه  با امکانات و وسایل طبع ونشر، به اسارت آن غداره بندان درآمد و هرگز فرصت انتشارنیافت. نویسندۀ دانشمند ومبارزآن، زنده یاد "نعیم ازهر" نیز در یورش دیگری از جانب روسها و نوکران خلقی- پرچمی شان برکمیته مرکزی وقت "ساما"، زندانی شد و پس از شکنجه های طاقت فرسا و دفاع قاطعانه از "ساما" به نمایندگی ازکمیته مرکزی و رفقای دربندش مانند شهید نادرعلی پویا، شهید میرویس و شهید تیمور و...، به دست دژخیمان ارزش کش روسی و خلقی- پرچمی تیرباران شد. یاد او و یارانش گرامی باد!

 

بازتایپ از"ندای آزادی"، شمارۀ پنجم وششم، حمل و ثور ۱۳۶۰ش مطابق اپریل ومی ۱۹۸۱ م


                                                www.razmendagan.com                                                                                 afgrazm@gmail.com