www.razmendagan.com                                                                                                   afgrazm@gmail.com 


ش. آهنگر

۶ جنوری ۲۰۱۸

تبصرۀ سایت "رزمندگان": دراین روزها جنگ قدرت بین مزدوران بدنام وجنایتکار امپریالیسم (غنی... و عطا و ...) با شدت وحدت به اختلاف بین اقوام وملیت های کشور دامن می زند. قدرت طلبان جاه طلب، به ناحق خود را به اقوام وملیت های برادر کشور ما نسبت می دهند و برای گرفتن قدرت بیشتر، مردم مظلوم ما را گوشت دم توپ می سازند. مردم ما شاهد اند که هرکدام اینها برای بدست آوردن امتیاز، به قوم گرائی وملیت بازی متوسل می شوند، ورنه هیچ گونه تعلق و باوری نه تنها به ملیت ها، که حتی به کشور هم ندارند. همین چند ماه قبل که به عطامحمد نور قدرت بیشتر وعده داده شده بود، نه تنها تاجکان را زیر پا نهاد، بلکه سگ پابوس و تمجید گر غنی گشته بود، تا جائی که عبدالله را خشمگین کرد. حال باز چهره عوض کرده و خود را نمایندۀ تاجکان معرفی می کند؟؟؟ مگر تاجکان چشم وحافظه ندارند و طی چند روز همه چیز را فراموش می کنند؟

غنی و دار و دسته اش، که غلامان تربیت یافتۀ اجانب و متخصصان نفاق افگنی و ویرانی کشوراند و هیچ تعلقی به ملیت پشتون ندارند، نیز برای تأمین منافع خود و اربابانشان حاضرند پشتون ها را چه، که تمام ملت و کشور ما را به بهای نا چیزی بفروشند، که فروختند. مردم ما، اعم از تاجک و پشتون و ازبک و هزاره و... نباید بیش از این فریب این جانیان دغل باز وطن فروش وملیت کش(غنی، کرزی ...، عطا، عبدالله...، محقق، خلیلی ...، دوستم، مسعود و...) را بخورند.

ما برای توضیح بیشتر مفاهیم "ملت" و "ملیت" جهت آگاهی رسانی به نسل جوان، نوشتۀ زیرین را، که درنوع خود کم نظیراست، بازنشر می کنیم. امید است کمکی به خوانندگان ارجمند در روشن سازی این مسایل بکند.     

 

پیرامون مسألۀ ملیت ها و وحدت ملی در افغانستان

(پاسخی به پرسش یک رفیق)

 

رفیق ارجمند به سلامت باشید!

سوال های مربوطه را خواندم، چند سطری در پاسخ عرض می كنم:

۱ ـ از شما پرسیده اند که: در مورد "شعار اصولی (حق تعیین سرنوشت ملت های افغانستان كه یك واقعیت موجود است و عینیت دارد )"؟!  چه نظر دارید؟

رفیق محترم! بحث روی همچو موضوع كلی مقدار زیادی زمان و كارمی خواهد تا بالاثر بتوان به پرسشگرآن، چند موضوع و تئوری را روشن ساخت. به طور مثال ما به موجودیت"ملت های افغانستان" كه پرسنده آن را "یك واقعیت عینی" می داند باور نداریم. اگر منظور "ملیت ها" باشد، نوع برخورد فرق می كند. از آن گذشته بحث روی اصطلاحات ملت "nation" که یک واژۀ لاتینی است و از فعل "nasci" به معنای "زاده شدن" مشتق شده و ملیت "nationality"، که بعضاً آن را "تابعیت" هم ترجمه می کنند، یك بحث بغرنج تاریخی است كه نه در درون جنبش چپ کشور و جهان نظر واحدی در تعریف و تشخیص هر یك از این دو واژه وجود دارد و نه در جامعه شناسی بورژوازی. نظریات و افكار مختلفی در این زمینه موجود است كه حسب اهداف سیاسی و سلیقۀ خود هركس یكی از آنها را می پسندد. با اینحال، می توان گفت كه ِترم یا اصطلاح "ملت" به معنائی که در جامعه شناسی مدرن استفاده می شود، زادۀ تفكر بورژوازی نوظهور است كه با ایجاد جنبش های ملی از آن در تقابل با فئودالیسم و ملوك الطوایفی و در جهت تمركز قدرت استفاده می كرد. به قول لنین: "در تمام جهان، دوران پیروزی نهائی سرمایه داری بر فئودالیسم با جنبش های ملی توأم بوده است." (آثار منتخب لنین در یک جلد، چاپ فارسی، ص۳۶۹ )

و اما تعریف ملت:  جوزف ستالین که مشخص ترین کار و تحقیق در این رابطه از آن اوست و دو اثر معروف با عنوانهای "مارکسیسم و مسئلۀ ملی" (که از نظر لنین نیز گذشته است) و "مسئلۀ ملی و لنینیسم" از خود به جا گذاشته، اعتقاد داشت كه: "ملت اشتراک پایداریست از افراد که در اثر عوامل تاریخی ترکیب یافته و بر اساس اشتراک چهار علامت اساسی زیرین پدید آمده است: اشتراک زبان، اشتراک سرزمین، اشتراک زنده گی اقتصادی و اشتراک در ساختمان روحی که به صورت اشتراک در خصوصیات ویژۀ فرهنگ ملی متجلی می گردد."  (ی. استالین، مسئلۀ ملی و لنینیسم چاپ فارسی، ص۳)

او گروه های قومی را كه از نظر تكاملی در ساختار جامعۀ بورژوازی داخل نشده اند و ویژه گی های فوق را ندارند، ملت نمی داند و به صراحت می گوید: "در دوران ماقبل سرمایه داری ملتی وجود نداشته و نمی توانست وجود داشته باشد، زیرا هنوز بازارهای ملی به وجود نیامده و مراکز ملی اقتصادی و فرهنگی پیدا نشده بود و بنابراین عواملی هم که پراکندگی اقتصادی خلق معینی را از بین می بَرد و قسمت هائی از آنرا که هنوز مجزا است، دریک واحد کل ملی متمرکز می سازد، وجود نداشت. البته عناصر ملت یعنی زبان، سرزمین، اشتراک فرهنگی وغیره از آسمان نازل نشده، بلکه در همان دوران ماقبل سرمایه داری به وجود آمده اند. ولی این عناصر در آن هنگام در حالت جنینی بودند و در بهترین حالت فقط زمینۀ تشکیل ملت یعنی امکان تشکیل آنرا در آینده، در صورت وجود شرایط معین، فراهم می نمودند. این امکان فقط در دورانی که سرمایه داری رو به اوج می رفت و بازار ملی و مراکز اقتصادی و فرهنگی آن به وجود می آمد، بدل به واقعیت شد."

(همان اثر، ص۶ و ۷).

حال این فورمول را چگونه می توان در جامعۀ افغانستان پیاده كرد، این خود جای بحث دارد. عده ای بر این عقیده اند كه پشتون ها در کل هنوز وارد ساختار بورژوازی نشده اند. زندگی كوچی كه جمعی از پشتون ها را در بر می گیرد، زندگی ماقبل سرمایـه داری است. آن ها در سرزمین واحدی متوطن نیستند. عده ای زیادی از علیزائی ها، نورزائی ها، الكوزائی ها و برخی اچكزائی های هرات نه تنها پشتو حرف نمی زنند، كــه بعضاً پشتو نمی دانند. ویژه گی های فرهنگی پشتونها (به ویژه پشتونوالی) در جنـوب و شرق كشور با پشتون های مقیم در غرب، شمال و شمال غرب كشور از هم متفاوت است و...؛ لهذا چگونه می توان آن را بنابر تعریف استالین یك ملت خواند؟ صاحبان این تفكر ، پشتون ها را یك قـوم می دانند، نه یك "ملت".  از ایـن قبیل است ازبـك و هـزاره و تاجیک که هـرکدام در مناطق مختلف کشور پراکنده اند و شیوۀ زیست متفاوتی دارند. هزاره های مقیم در گردیز با هزاره های مقیم شمال یا غرب و آنها با هزاره های مرکز کشور در همه ویژه گی ها همسان نیستند، تاجیک ها در بدخشان، تخار و پنجشیر با بسیاری از عادات و خصوصیات تاجیک های مقیم هرات، فراه و نیمروز بیگانه هستند و همچنان ازبک هراتی یا فراهی و... با ازبک قطغن زمین و حتی ترکستان زمین تفاوت خوی و خواص دارد. این مجموعه ها ضمن اینکه تفاوت محل بود و باش دارند، خصوصیات جداگانۀ فرهنگی را نیز تبارز میدهند. لذا نمی شود یک حکم سادۀ بدون تحقیق جامعه شناسانه را در مورد آنها تعمیم داد. 

تئوری دیگر "ملت" را باشندگان یا "اهالی" یك كشور با حدود جغرافیائی و حاكمیت مشخص (چه مستعمره و چه آزاد) میداند. مثلاً "ملت افغان" شامل تمام گروه های قومی متوطن در افغانستان اعم از پشتون، تاجیك، ازبك، هزاره، بلوچ، تركمن، پشه ای، نورستانی، هندو... ؛ یا "ملت ایران" شامل فارس، بلوچ، تركمن، عرب، كرد، ترك و... ؛ یا ملت هند شامل صدها قوم و ملیت آن.

کارل مارکس و فریدریش انگلس در اثر معروف شان "مانیفست حزب کمونیست" در چند جا از کلمۀ "ملت" و "ملی" به همین مفهوم یاد کرده اند که منظور شان باشندگان یا بهتر بگوئیم کل شهروندان یک کشوراست، نه گروه قومی معینی (ethnic group ) از مردم آن کشور.

ف. انگلس در پیشگفتار چاپ ایتالیائی 1893م مانیفست، از آلمان و ایتالیا به عنوان دو "ملت" نام می برد و می نویسد: "انتشار "مانیفست حزب کمونیست" تقریباً به طور دقیقی مصادف شد با روز 18 مارس 1848م یعنی روز انقلاب های میلان و برلین یا قیام مسلحانۀ دو ملت ایتالیا و آلمان .... این دو ملت تا آن زمان بر اثر تفرقه و پراکندگی و مناقشات داخلی ضعیف شده و به همین سبب تحت سیطرۀ بیگانگان قرار گرفته بودند. ایتالیا در انقیاد امپراتوری اطریش بسر می برد و آلمان یوغ تزار کل روسیه را برگردن داشت..."     (تکیه روی کلمات از ما است).

مارکس و انگلس اصطلاح "ملی" را نیز به همین مفهوم کشوری به کار می برند. در صفحۀ ۴۰ چاپ فارسی "مانیفست حزب کمونیست" می خوانیم: "بورژوازی از طریق بهره کشی بازار جهانی به تولید و مصرف همه کشور ها جنبۀ جهان وطنی داد و علی رغم آه و اسف فراوان مرتجعین، صنایع را از قالب ملی بیرون کشید." (تکیه روی کلمات از ما است).

می بینیم که اینجا واژه های"ملت" و"ملی" به همۀ مردم و باشندگان یک کشور و حدود جغرافیائی زیست آنها گفته می شود و منظور از ستم و انقیاد ملی هم ستم و سیطرۀ اجانب است برکشور دیگر نه مسائلی در داخل یک کشور واحد.

لنین نیز درست به همین معنی "ملت" را به کاربرده است. او در مورد همبستگی پرولتاریای کشورهای متمدن با زحمکشان آسیا می نویسد: "هیچ نیروئی در جهان قادر به جلوگیری از پیروزی این پرولتاریا که هم ملت های اروپا و هم ملت های آسیا را آزاد خواهدکرد، نخواهد بود." (آثار منتخب لنین در یک جلد، چاپ فارسی، اروپای عقب مانده و...، ص ۳۶۶)

در جای دیگری لنین از مارکس نقل قول می آورد: "... نمایندگان(غیرکارگر)"فرانسۀ جوان" این نظریه را به میان می کشیدند که هر ملیتی و حتی خود ملت، خرافات کهنه شده ایست. ... سپس به طور کنایه گفتم که لافارک، بدون اینکه خودش آگاه باشد، ظاهراً منظورش از نفی ملیت ها اینست که ملت نمونه وار فرانسه باید آن ها را ببلعد." (تأکید روی کلمات همه جا از ما است)(آثار منتخب لنین در یک جلد، چاپ فارسی،  در بارۀ حق ملل درتعیین سرنوشت خویش، ص ۴۲۶

در اینجا کارل مارکس به صراحت بین "ملیت" و "ملت" فرق می گذارد و با به کاربرد طنز "ملت نمونه وار فرانسه" ملت را به مفهوم تمام "اهالی" یا "شهروندان" فرانسه به کار می برد. در حالی که به "ملیت" معنای دیگری قایل است که در ورای فرانسه هستند و"ملت" فرانسه می تواند آن ها را ببلعد.

هکذا بورژوازی نو ظهور شعار ملت خواهی را به همین معنی به حیث یك شعار بسیج گر در جنگ های میهنی به كار می برد. مثلاً برای آزادی پولند یا لهستان از سیطرۀ حاکمیت روسیۀ تزاری و یا جدائی ناروی از سویدن و... از شعار "ملت خواهی" استفاده کردند. بعد ها نیروهای میهن پرست نیز در تقابل با استعمار بیگانه برای بسیج همگانی شعار ملت خواهی را بلند كردند و از آن بهره گرفتند. ستالین می گوید: "لنینیسم... مسألۀ ملی را با مسألۀ مستعمرات وصل و مربوط ساخت. با این عمل، مسألۀ ملی از یک مسألۀ خصوصی و داخلی دولت به مسئلۀ عمومی بین المللی و به مسألۀ دنیائی نجات ملل مظلوم کشور های غیر مستقل و مستعمرات از اسارت امپریالیسم بدل گردیده است." (تکیه روی کلمات از ما است) (ی. ستالین، "راجع به اصول لنینیسم" چاپ فارسی، ص ۸۱ )

اینجا ستالین به وضاحت تمام میگوید "مسألۀ ملی دیگر مسألۀ داخلی یک کشور نیست، بلکه مسألۀ نجات ملل مظلوم کشور های غیر مستقل و مستعمرات از اسارت امپریالیسم است". به تأسی از این امر، در کشور اشغال شدۀ ما توسط امپریالیسم جهانی بیشک مسألۀ ملی یک مسألۀ خصوصی و داخلی نیست، بلکه به مسألۀ نجات کشور از سیطرۀ امپریالیسم بدل گردیده است. در گذشته نیز نمونه های استفادۀ خوب و مطرح شدن به موقع این شعار در تقابل با تجاوز امپریالیسم انگلیس و سوسیال امپریالیسم شوروی با برجستگی، كارآئی و مترقی بودن خود، نمود كاملی از تحقق بسیج "ملت" ـ شامل تمام اهالی کشورـ و وحدت ملی بوده است. هرگونه جا به جائی مسألۀ ملی از محتوای آزادیخواهانه، ضد امپریالیستی و ضد تجاوزی آن در کشور اشغال شده و مستعمرۀ ما، به یک مسئلۀ داخلی، نادرست و نتیجۀ آن به نفع امپریالیسم متجاوز  و اشغالگر  و ارتجاع  متحد آن و به زیان خلق دربند و کشور اسیر و امر وحدت ملی ما است.

با دریغ و درد که در مقاطع مختلف با منحرف ساختن این مسأله داد و فریاد های نفاق افگنانه راه افتاده و از کلمات "ملت" و "ملیت" سوء استفاده های زیادی صورت گرفته و عده ای نادان را نیز گمراه ساخته است. در یک جامعۀ طبقاتی چند ملیتی و موزائیک مثل افغانستان مطالبۀ "حقوق ملیت"ها بهانه ای به خواست توزیع قدرت و ثروت است، که با حفظ و تداوم خصلت طبقاتی جامعه و مالکیت خصوصی، خواست و مطالبۀ بورژوازی و مالکان بزرگ(طبقات حاکمه) هر ملیت میباشد؛ و هر یکی سهم بیشتری در حاکمیت می خواهد. این خواست هیچ ربطی و نفعی به ستم کشان ملیت ها ندارد. هم اکنون نیز شعار "حق تعیین سرنوشت ملت ها(؟!)" یا "ملیت" های افغانستان متأسفانه عمده ترین شعار و سلاح طبقات حاکـمــۀ ملیت ها و اقوام ساکن افغانستان برای دریافت سهم بیشتری از ثروت و قدرت قرارگرفته است. هر یك از طرفین منازعۀ ارتجاعی موجود با تشدید این مسأله به خود پشتوانۀ قومی میتراشد و حتی طی توطئـۀ خائنانۀ مشترک با زمامداران آزمند، توسعه جو و عظمت طلب دول همسایه، خلق مظلوم ما را به خون می كشد و بقای کشور ما را تهدید می کند. آخر جامعۀ به هم بافته ئی که ده ها هزار خانواده اش از تر کیب ملیت های مختلف بافته شده و از پدر تاجیک ـ مادر پشتون و عکس آن، پدر پشتون ـ مادر هزاره و عکس آن، پدر ازبک ــ مادر تاجیک و عکس آن و... بنا های محکـم و تجـزیه ناشدنی ئی را ساخته اند، چرا باید به خاطر منافع حاکمیت های پست و پلید پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک و... و اربابان خارجی شان به تجزیه کشانده شود؟ و با این تجزیه نه تنها هستی هزاران هزار خانواده از هم می پاشد، بلکه دریای خونی جاری میشود که هیچکس قادر به جلو گیری از آن نباشد؟؟؟ چرا باید نا آگاهانه به چنین خیانت بزرگی درغلتید؟

كشوری كه هم اكنون سرنوشت تمام خلق هایش به دست اجانب ستمگر(امپریالیستهای متجاوز) رقم زده می شود به جای این كه با سلاح برندۀ  وحدت ملی خود را از این ورطۀ نابود كننده برهاند و با پیوند خون و بسیج همگانی تمام خلقش بر دهان استعمارگر(امریکا و متحدان آن) و عاملانش(اعم از طالب ـ گلبدین ـ خلقی ـ کرزی ـ احدی ـ احمدزی... "پشتون"، ربانی ـ مسعودها ـ عطا ـ پرچمی ـ ستمی... "تاجیك"، دوستم ـ جلالر ـ آق مراد... "ازبك" و خلیلی ـ محقق ـ كشتنمد... "هزاره") با مشت كوبنده بكوبد، چرا باید با قبول همچو شعارهای فریبنده در گرو این گرگان آدم روی رفته و باز هم گوشت دم توپ آن ها شود؟ این فقط عمال بی شرم استعمار و ارتجاع هستند که برای دریافت سهم بیشتر ثروت و قدرت و برای خوش خدمتی به اربابان شان با طرح چنین شعارهائی استخوان شکنی را بین خلق مظلوم ما دامن میزنند تا از آن به نفع و تداوم حاکمیت ظالمانۀ خود بهره ببرند.

فارغ از تاثیرات جوسازی ها و تحریك عواطف ناسالم باید بگوئیم: آیا وقتی گلبدین "پشتون" با دوستم "ازبك" و مزاری "هزاره" در دوران سیاه حاکمیت جهادی ها "شورای هماهنگی" ساختند و از یك سنگر به ویرانی كشور و قتل عام مردم بیگناه كابل اقدام كردند؛ به هزاره، ازبك و یا پشتون می اندیشیدند و یا به منافع پست اربابان و گروه مربوطۀ شان؟؟؟

و در سوی دیگر وقتی مسعود "تاجیك" با سیاف "پشتون" بر روی مردم با قساوت آتش می گشودند، منافع و حق تعیین سرنوشت تاجیك و پشتون را از هزاره ها می گرفتند یا دستور اربابان جنایت كار شان را اجرا می كردند؟ در این اتحاد های نامیمون چرا مزاری "هزارۀ تحت ستم" از گلبدین "پشتون ستمگر" "حق تعیین سرنوشت ملیتش" را مطالبه نمی كرد؟ و یا چرا دوستم از "حق ملیت ازبك" سخن نمی زد؟ چرا مسعود "حق تاجیك ها" را به فراموشی سپرده بود و دست در دست سیاف "پشتون ستمگر" هر جنبندۀ را به خون می كشید؟ فقط حاكمیت دسته و تنظیم شان و منافع اربابان خارجی عامل اصلی قتل و كشتار و ویرانی به دست هر دو طرف بود. این ها واقعیت های عُریان جامعۀ ماست، چرا نباید آن ها را دید و فریب شعارهای ریاكارانه را خورد؟

مسئلۀ "حق تعیین سرنوشت ملت ها" زمانی قابل تائید است كه ملتی تحت ستم با پیشآهنگی ستادی انقلابی و آگاه و مترقی آن را عنوان كند و تحت رهبری آن ستاد انقلابی و مترقی خود را از ستم ملی و طبقاتی برهاند. در غیر آن همیشه نیروهای ارتجاعی از همچو انگیزه ها سود می برند و نیروی انقلابی باید به آن هوشیارانه برخورد كند که کارگران و زحمتکشان  فریب مرتجعین به اصطلاح "ملیت خودی" را نخورند. در همچو موردی لنین میگوید: " برای کارگر مزدور علی السویه است که استثمارکنندۀ عمدۀ او بورژوازی ولیکاروس باشد، که بر بورژوازی غیر خودی رجحان دارد، و یا بوژوازی لهستان، که بر بورژوازی یهود رجحان دارد....

در هر یک از این حالات کارگر مزدور دستخوش استثمار است و لازمۀ مبارزۀ موفقیت آمیز بر ضد این استثمار، وارستگی پرولتاریا از ناسیونالیسم و به اصطلاح بیطرفی کامل پرولتارها در مبارزۀ بورژوازی ملتهای مختلف برای بدست آوردن اولویت است. کوچکترین پشتیبانی پرولتاریای یک ملت از امتیازات بورژوازی ملی "خودی" ناگزیر موجب بروز حس عدم اعتماد در پرولتاریای ملت دیگر خواهد شد...".(آثار منتخب لنین، چاپ فارسی، جلد اول، قسمت دوم، ص ۴۰۸ )

حال با این معیار که پرولتاریا حتی حمایت از "بورژوازی ملی خودی" را مجاز نمیداند، چگونه مثلاً کمونیست ملیت هزاره به خود میتواند حق بدهد که زیر نام "حق ملیت خودی" با مرتجعین بد نام و جنایتکاری مثل خلیلی، محقق و یا کشتمند هم آواز شود؟ و یا کمونیست پشتونی با کرزی و طالب و... و یا کمونیست تاجیک، ازبک و یا بلوچی با مرتجعین "ملیت خودی" اش هم صدا و همراه شود؟ کمونیست ها و دموکراتهای صادق و مردم خواه کشورما، به هر"ملیتی" که خود را متعلق می دانند، باید از چنین انحرافی که به خیانت به خلق منجر می شود، جداً پرهیز کنند.      

در اتحاد شوروی بعد از انقلاب اكتبر ناسیونالیست های گرجستان همین شعار"حق تعیین سر نوشت ملیت خودی" را بلند كردند و زیر عنوان "حق تعیین سرنوشت" می خواستند گرجستان را دو باره به دامن امپریالیسم رجعت دهند. لنین برای بررسی و حل قضیه، ستالین را كه خود از نظر ملیتی گرجی بود به آن دیار فرستاد، وقتی ستالین دید كه هم ملیت های مرتجعش از این شعار سوء استفاده می كنند، بر خواسته های بی جای شان خط بطلان كشید و گرجستان را از سقوط به دامن سرمایه داری نجات داد. ولی هم اکنون گرجستان به رهبری ناسیو نالیست های مرتجعش به سگ زنجیری امپریالیسم بدل گشته است.

اینك پیامد خونبار این "حق تعیین سرنوشت ملیت ها" را در یوگوسلاویای سابق ببینیم. در اینجا حتی فقط با اسم "سوسیالیسم"، خلق های آن سال ها برادر وار دركنار هم زیستند؛ ولی امپریالیسم برای انتقام گیری از آن خلق های جسور كه در جنگ دوم جهانی حماسه آفریده بودند و علیرغم میل امپریالیستها، سوسیالیسم را برگزیده بودند، شعار"حق تعیین سرنوشت ملیت ها" را  َعلم كرد و با برانگیختن ناسیونالیست های افراطی مزدورخویش این خلق های برادر را به جان هم انداخت که تا ده ها سال دیگر نتوانند مشکل "ملیتی" را در درون خود، و به ویژه در مورد خانواده های ترکیب شده از ملیت های مختلف حل کنند. بعد هم با بمباردمان وحشیانه آنها را به خاک و خون کشید و كشور شان را به تل خاكی مبدل ساخت. هم اكنون یوگوسلاویا را به دلیل گویا "حق تعیین سرنوشت ملیت ها" به اساس "ملیتی"  به شش كشور كوچك و ناتوان تقسیم كردند كه هیچ یك نتواند بدون وابستگی به امپریالیسم جهانی سر پای خود بایستد. تضاد بین شان را آن قدر به شدت دامن زدند كه كوسووئی ها از غلظت تعصب، قاتلان مردم و ویرانگران كشورشان ـ نیروهای جلاد ناتو ـ را ناجی خود می پندارند و ورود تجاوزكارانۀ  شان را به خاك وطن خود شادباش می گویند. همچنان ده ها مورد دیگر در تاریخ وجود دارد كه با نبود یك ستاد آگاه انقلابی، دشمنان واقعی ملیت های مظلوم با استفاده از این شعار آن ها را در دام اسارت خود بیشتر به زنجیركشیده اند. بر این مبنا است كه وقتی ما مبارزۀ طبقاتی را اساس قرار می دهیم، حق تعیین سرنوشت ستمكش ترین طبقات مورد نظرماست و دیگر مرز ملیتی برای ما مفهوم ندارد. ما خواستار رهائی كامل پرولتاریا و خلق های تحت ستم از هرگونه ستم و تبعیض، اعم از ستم استعماری، استثماری، ملیتی، طبقاتی، جنسیتی، مذهبی و... هستیم.

وقتی ما زیر شعار "پرولتاریا و خلق های ستمكش جهان متحد شوید!" (مائوتسه دون) مبارزه را مطرح می كنیم، دیگر برای ما فرقی نمی كند كه پرولتاریا و خلق ستمكش چه ملیتی و یا چه نژاد و رنگ و مذهبی دارد. هرگاه از طریق مبارزۀ طبقاتی مالكان عمدۀ وسایل تولید تمام ملیت ها را كه طبقۀ حاكمه گفته میشوند و منشای هرگونه ستم و تبعیض هستند، از اریكۀ قدرت به زیر كشیم، آنــــگاه با مبارزۀ پیگیر و اصولی می كوشیم ریشه های همه گونه ستم و تبعیض را بخشكانیم و جامعه ای انسانی ایجاد كنیم كه در آن انسان دوست انسان باشد. دولت"دیكتاتوری دموكراتیك خلق" و در تکاملش "دیكتاتوری پرولتاریا"، که هیاهوگران آنرا بد تعبیر می کنند، معنای اصلی اش دموکراسی واقعی برای اکثریت مردم است و نوع دولتی است كه دقیقاً چنین رسالتی را بر عهده دارد.

از نظرعینی تا حال دیده نشده كه پرولتاریای ملیتی ـ مثلاً پرولتاریا و زحمت كشان پشتون ـ بر ملیت دیگری ستم كند، چه او نیز زیر ستم سنگین طبقاتی است و طبقۀ حاكمۀ ملیت خودش با همدستی طبقات حاكمۀ ملیت های دیگر، شیرۀ جان او را نیز مثل ستم كشان سایر ملیت ها می مُكند. او نیز مانند زحمتكش هزاره، تاجیك، ازبك و... از بام تا شام برای بدست آوردن لقمه ای بخور و نمیركار شاق و توان فرسا انجام می دهد. برعكس این سرابی ها، خلیلی ها، کشتمندها، محقق های هزاره؛‌ آق مرداها، جلالرها، دوستم های ازبك؛ هزارگل ها، کرزی ها، سیاف ها، گلبدین های پشتون؛ خالقیارها، مسعودها، فهیم ها، عطا های تاجیك و ده ها سرمایه دار (عمدتاًً کمپرادور و صاحب سرمایۀ مافیائی) و فئودال هزاره، ازبك و تاجیك و پشتون هستند كه دست در دست هم زحمت كشان هزاره،‌ ازبك، پشتون، تاجیك و ... را زیر ستم و استثمار می كشند و از ثمرۀ رنج آن ها به خود زندگی فرعونی می سازند. هم اکنون در هر کجای افغانستان که قرار دارید چهار طرف تان را بنگرید؛ چشم تان فوراً به رنج و زحمتکشی و زندگی فلاکتبار هزاران هموطن مظلوم پشتون، تاجیک، ازبک، هزاره، ترکمن، بلوچ، پشه ئی، نورستانی، هندو و... می خورد که از بام تا شام در گرما و سرمای طاقت فرسا برای لقمۀ نانی عرق می ریزند وحتی اطفال شان درخرابه ها و کثافت دانی ها به جستجوی خوردنی می لولند. در عین حال ناظر قصرهای فرعونی شدادانی خواهید بود که از ِقبَل نام ملیت های پشتون، تاجیک، ازبک، هزاره و... به آن رسیده اند. این شدادها نه به "ملیت" بند هستند و نه به "ملت" و کشور؛ فقط منافع شخصی و طبقاتی شان و منفعت اربابان خارجی شان بر تمام "ملیت" ها و ملت و کشور ارجحیت دارد و مردم ما آنرا طی بیشتر از سی سال به تجربۀ مستقیم خود دیده اند.

با دفع تجاوز امپریالیسم و رفع ستم استعماری، باید لبۀ تیز مبارزه را متوجه طبقات حاكم ساخت كه ِصرف، از نظر تبار به ملیت های مختلف پیوند دارند. وقتی مالكیت و قدرت به پرولتاریا و ستم كشان منتقل شد، زحمت كشان كلیۀ ملیت ها حاكم بر سرنوشت خویش می شوند و در قدم اول با ستم گران ملیت خود تصفیه حساب خواهند كرد.

در مورد مسألۀ ملی خواست و موقف ما با این گفتۀ لنین مطابقت دارد: " تساوی کامل حقوق ملت ها؛ حق ملت ها در تعیین سرنوشت خویش؛ به هم آمیختن کارگران کلیۀ ملت ها ـ اینست آن برنامۀ ملی که مارکسیسم به کارگران می آموزد...".(همانجا، ص۴۵۱ )

 

۲ ـ در مورد تأمین وحدت ملی نیز باید به عرض برسانیم كه عمده ترین مانع و برهم زنندۀ وحدت ملی همانا طبقات حاکمۀ ملیت های کشور هستند كه بر پایۀ پیوند سرشتی و تاریخی میان امپریالیسم و ارتجاع، با دامن زدن به تفرقه و جدائی ملیت ها و اقوام مختلف، منافع پست و حقیر خود و باداران امپریالیستی  و مرتجع شان را تأمین می كنند.

دور نه رویم، همین اكنون هرگاه شعار تفرقه افگن هزاره خواهی را از خلیلی، محقق، کشتمند و اعوان و انصارشان بگیریم، دیگر با كدام برنامۀ مترقی و نجات بخش می توانند بخش هائی از خلق هزاره را به دنبال خود و باداران اجنبی شان بكشند؟ و یا اگر خلق پشتون به منافعش آگاه شود و فریب شعارهای قوم گرایانه و عظمت طلبانۀ طبقۀ حاکم ملیت پشتون را نخورد،‌ طالب، گلبدین، سیاف، کرزی، احدی و امثالهم چه دستاورد مترقی و آینده نگر برایش دارند و چند نفر به دنبال شان خواهد رفت؟ هكذا اگر مسعودها و حواریون  و دوستم و هم پالگی هایش  در نقش نمایندگان سیاسی طبقات حاکمۀ ملیت های تاجک و ازبک سنگ ملیت خواهی دروغین را به سینه نه كوبند و گروه هائی از خلق های تاجیك و ازبك را نفریبند، چند روز می توانند به عمر ننگین شان ادامه دهند؟ و....

این مجموعۀ جنایتکاران جز جنگ و خونریزی، ویرانی، فقر، جهل و غارت اموال مردم  و مزدوری اجانب، دیگر چه دستآوردی به این ملک و مردم ستمکش آن داشته و دارند؟ این را دیگر کدام افغان مظلوم (اعم از پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک، ترکمن، بلوچ، پشه ای، نورستانی، هندو و...) بعد از این همه عملکرد ناروا و خاطرات تلخ آنها نمی داند و درد و رنج آن را نکشیده  و نمی کشد؟ با این همه تجربۀ تلخ، بازهم اگر کسی نه تنها در برابر اینها نایستد، بلکه این همه ستم برخود، وطن و هموطن خود را به خاطر تبارگرائی توجیه کند، او خودش هم به خود ستم می کند، پس شایستۀ ستم است.

در طول تاریخ همیشه این طبقات حاكمه بوده اند كه با برهم زدن وحدت ملی  و ایجاد قطب بندی ها با قرارگرفتن در رأس یكی از این قطب بندی ها به تأمین منافع خود و رقابت با حریفان پرداخته اند. ورنه هرگز بدون چنین تحریكات و انگیزه ها ئی ستم كشان ملیت های مختلف به جان هم نمی افتند. البته باید متذكر شد كه استثنائی هم در این میان می توان دید، ولی هیچ پدیده ای را درجهان نمی توان یافت كه یك دست و یك سر باشد. قبل از سه دهۀ خونبار اخیر تاریخ کشور ما، علی رغم تمام مصائب و نابسامانی ناشی از نظام ها و حاکمیت های طبقاتی ـ ارتجاعی سلطنتی و جمهوری قلابی، بازهم متناسب با شرایط، چنین برخورد های شدیدی وجود نداشت. اما طی این سی سال و اندی كه تحقق کامل برنامه های ویرانگر و اسارتبار ایدئولوژیک ـ سیاسی ارتجاعی و ضد انقلابی از نوع پرچمی ـ خلقی ـ سازائی ـ ملیشیائی و گونۀ جهادی ـ طالبی ـ افغان ملتی و امثال آن کوه وارۀ جنایت آفرید و دریای خون و ویرانی گسترده برای مردم و وطن ما به ارمغان آورد و ایدئولوژی ها و سیاست های شان درعمل ورشكسته شد و دیگر شعار های "انقلاب ثوری" و اسلام خواهی اخوانی ـ طالبی از رنگ و رونق افتیده و بازارش کساد و بی خریدار شد؛ تحریك غرایز و احساسات قومی و ملیتی وسیله ای در دست این مرتجعین و باداران امپریالیستی و منطقه ئی مرتجع شان قرارگرفته و از آن به شدیدترین و افراطی ترین وجهی سوء استفاده میکنند و وحدت ملی را كه اشد نیاز خلق كشور ما در مقطع خطیر کنونیست، برهم می زنند.

تاریخ طولانی كشور ما بارها شاهد وحدت ملی یك پارچۀ مردم ما در برابر تجاوزگران و استیلاگران بوده است و خلق های پشتون، تاجیك، هزاره، ازبك، ترکمن، بلوچ، پشه ای، نورستانی، هندو و. . .  از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب در یك سنگر در مقابل متجاوزان و برای نجات وطن شان متحدانه رزمیده اند. تجاوزگران ـ در این اواخر تجاوزگران شوروی ـ (و حال تجاوزگران امریکائی و متحدان شان) آنچنان كه خلق دلیر پشتون را زیر آتش می گرفتند و می گیرند، خلق های دیگر را نیز به همان شدت بمباردمان می كردند و می کنند. شكست استعمارگران متجاوز و اشغالگـر نیز همیشه محصول مبارزۀ سترگ كلیۀ خلق های افغانستان  یعنی محصول وحدت ملی بـوده است، نــه دستآورد یك ملیت و یا قوم مشخص.  هرگاه كه این وحدت توسط عوامل دشمن بیرونی و یا به دست دشمنان داخلی خدشه دار شده، تلفات و خسارات خلق و كشورما بالا گرفته است؛ كه نمونۀ بارز آن وضع ناگوار موجود و حالت رقتبار و درد انگیز کنونی است.

به اعتقاد ما، مزید بر عوامل ضروری دیگر، وحدت ملی نیز یكی از عوامل پایان دادن به فاجعۀ مـوجـود  ملی در كشور است كه باید برای ایجاد و تحكیم آن جداً كار كرد. ترفند های "ملیت خواهی"  و "احقاق حقوق ملیت ها" که هم اکنون در شرایط اشغال امپریالیستی کشور ما توسط عده ئی ملت فروش بی میهن و طبقات حاکمۀ ملیت های مختلف تا سرحد تجزیۀ افغانستان، سرزمین آبائی همۀ اهالی کشور ما، مطرح میشود؛ طرح های خائنانه ایست که آبشخور آن در کشور های غارتگر دور و نزدیک کشورما است و باید با تمام قوا آنرا افشاء و خنثی ساخت و از وحدت ملی خود  نیز مانند تمامیت ارضی میهن با شرکت تمام "اهالی" کشور دفاع کرد.

در شرایط اسفبار و آشفتۀ موجودۀ کشور اشغال شدۀ ما، بین داعیۀ استقلال و آزادی ملی کشور و وحدت راستین ملی ملیت ها و اقوام افغانستان رابطۀ متقابل تنگاتنگی موجود است. همانطور که شکست امپریالیسم و ایادی مرتجع آن و کسب آزادی ملی و پیروزی خلقهای کشور بدون "وحدت ملی" و وحدت اراده و عمل مردم ممکن نیست، به همان گونه شکست امپریالیسم و ارتجاع و کسب آزادی ملی و تأمین حاکمیت ملی ـ اجتماعی مردم، "وحدت ملی" را به طور همه جانبه عمق و گسترش می بخشد. 

  پایان                                                                            


www.razmendagan.com                                                                                                            afgrazm@gmail.com