www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com  


 
کانون فرهنگی ادبی مهتاب

۷  اکتوبر ۲۰۱۷

 

 

زیر نور مهتاب

 

پنجشنبه ششم میزان سال 1396 خورشیدی، طبق معمول هفته های قبل، شب شعر کانون مهتاب  با گرادنندگی دو جوان آزاده و ادب دوست، ناهید مطهری و سیر حریری برگزار شد.
درین شب باشکوه عدۀ از استاد ها و شعردوستان و جوانان ادب پرور اشتراک داشتند. در ابتدا استاد داوود عرفان یکی از سروده های خود را به این شرح خوشخوانی کردند.
 

هر آدمی دلش را جا می گذارد 
پشت درخت های قرار ملاقات
زیر نور مهتاب کوچه باغ بغلی 
یا آن روبرو 
لابلای پرده های پنجره 
که عمری است با وزش باد 
می رقصند

هر آدمی دلش را جا می گذارد 
لای یک کتاب خاطرات 
یا شاید 
روی شن های نرم ساحلی دور 
و چه می دانم

شاید در صندلی بغلی دوره ی لیسانس

من اما دلم را جا گذاشته ام 
روی عکس پدر 
که هر روز 
به من صبح بخیر می گوید
روی دست های چروکیده ی مادر 
که هنوز 
قصه ی قالین را زمزمه می کند
من دلم را جا گذاشته ام 
روی دویدن های بی مهابا 
در ماسه های روان غربت 
لای آرزوی دوچرخه ای که از پسر همسایه بود
و آرزوی سی هزار تومان فروش تی شرت
من آرزوهایی را دفن کرده ام 
در چشمان دختری
که آن سوی میز کشتزار می شد
در لبخندی 
که این سوی میز شکوفه می داد
و در نگاهی که هنوز 
ساعت پنج و نیم صبح 
در من جوانه می زند
آدم ها آرزوهاشان را جا می گذارند!
************
دوشیزه سپیده اکبرزاده این سرودۀ کاظم بهمنی را خوشخوانی کرد:

 
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
 
سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصۀ تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
 
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
 
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
 
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند 
*************
در لابلای محفل سیر حریری سروده ی با محتوائی را از استاد فضل الله زرکوب زیر عنوان کفشنامه خوشخوانی کرد:

 
کفشنامه
گه چشمۀ حیات و گهی زمزم است کفش
گاهی به زخمهای کهن مرهم است کفش
فرقی نمی‌کند که کجا در بیاوریش
از قِصۀ درون و برون بی‌غم است کفش
خواهی به سویی افکن و خواهی به پای کن
حتا که در حریم تو هم محرم است کفش
با سنگ و خاک کوچگیان گرچه همدم است
گنجی ز رازهای بسی مبهم است کفش
گه بمبِ بی‌صدا و گهی تیرِ بی‌خطا
در رزم؛ گرزِ گاوسرِ رُستم است کفش
در عرصۀ سیاست و دنیای جنگ سرد
بُرّاترینِ سلاحِ همه عالم است کفش
القصه گر بر او نظر افکند؛ اهل دل
آیینۀ سکندر و جام جم است کفش
یعنی به پای آبله ‌پایان؛ حریرِ نرم
بر فرق جانیان؛ تبروبیرم* است کفش

* بیرم میلۀ آهنیست که یک سر آن را پهن ساخته و برای کند و یا بلند کردن سنگ عمدتاً ازآن استفاده می شود.

*********************

 

در پایان برنامه شاعر جوان و سپید نویس ما، ذلیق پژوهش، این سرودۀ با محتوای خود را خوشخوانی کرد:
 
صلح کتابیست که به مکتب می برند،

کودکان و مادرانش،

دلهره نیست که مبادا ...

 صلح، کنار آزادی، با کودکان سرزمین جنگ زده،

 به سبز شدن میرسد تا تفنگ،

 که به بند کشیده، آزادی را خواهرانی که عاشق مکتب اند،

 و به عشق خود نمیرسند،

 و من که در جنوب روزگار،

 زبانم از آزادی گفتن یخ زده،

 و ماین هایی که قطع کرده،

 نخاع زنده گی را و در کنار هجوم دهان های بسته،

 و مغزهای بی خاصیت،

صلح مرده است با بیرق، خون آلودش

 خواهرم در آزادی میتواند،

 صلح بخواند و برادرم،

 در صلح،

 فرزند آزاده است.

این بود چکیده ای از برنامۀ این هفتۀ شب شعر کانون مهتاب که به سایت وزین "رزمندگان" ارسال شد تا در دسترس ادب دوستان قرار گیرد.

 


                                                                       www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com