www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com  


کانون فرهنگی ادبی مهتاب

   ۳۰ دسامبر ۲۰۱۷ 

 
 

دل زخمی کابل

 

شام روز پنجشنبه هفتم جدی(دی) 1396ش، شب شعر کانون مهتاب با گردانندگی علی احمد فیضی برگزار شد.

درین بزم شاعرانه و پرشکوه کانون مهتاب میزبان دوشاعر، دو کبوتر صلح و زوج موفق "بلخی - هراتی"، آقای طهماسبی خراسانی و بانوی فرزانه، شاعر دردهای زنان این سرزمین، مژگان فرامنش بود.

همچنین درین شب شعر از سیاه روز ششم جدی، روز اشغال افغانستان تو سط ارتش جنایتکار شوروی وقت، یادآوری و آن تجاوز تقبیح شد و از جان فشانی های مردم شریف افغانستان برضد تجاوز و اشغال به نیکویی یاد شد.

شاعر گرامی، آقای طهماسبی خراسانی از سروده های خود خوشخوانی کردند:


 
 

ٱب و غـــــــــربال باد٘ درگیرند، سرِ گیسوی دختر ٱبان
مانده‌ام تا چه کار باید کرد، با دو بی بند و بارِ بی‌ بهمان

چشم‌های گرسنه ‌ای دارند، دلِ دریــــــــــا ندیده‌ ای دارند
دیده‌ام گرگ‌ها درخت شدند، سرِ هرکوچه، دورهر میدان

ٱب؛ غربال باد را طی کرد، ٱب در هاون زمان حــــل شد
باد؛ گرگی نشسته، خیره شدست، به تو وعشق‌ بازیِ باران

تو هم ‌ٱغوش باد و باران نه، تو و این واژه‌های عریان نه
تو و ٱن گیسوی پریشان نه، سهم عشق از گزند این و ٱن‌ـ

دور بادا که عشق نقّاش است، سِرّعشق از دمِ ازل فاش است
صفت چشم‌هایت ای کاش است، ٱسمان را کشیده در زندان!!

تــــــــــو زمستانی و تمامِ فصل٘، برف باریده روی اندامت
تو خزانی که دست‌های درخت٘، شده از گوش‌هایت ٱویزان

رنگ رز! ای تنیده در اشیا، نقش قالینچه‌های ترکَمَنی
که سراسیمه رنگ باخته اند پیش پایت بهار و تابستان

فصل‌ها را به خانه راهی کن، فخر بفروش و پادشاهی کن!
برو ٱیینه را نگاهی کن، شده ٱیینه خانه‌ ی پریان

چشم‌های لجِ تو خود دو زنند، دو زن رنگ رز، دو جادوگر
دو برهنه، دو مستِ غارنشین، فاتحان اصیل کوهستان

تو به تنهایی‌ ات سه زن هستی، در توسه نوبهار شعله ‌وراست
تو سه ‌تاری و مردمک‌ هایت، پُرِ ٱوازهای گنجشکان

موج‌های صدای تو رنگ است، رشته‌ی ردّ پای تو رنگ است
همه‌ی‌ لحظه‌های تو رنگ است، مانده‌ام رنگ هستی یا انسان!

ای تو ٱمیزه‌یی از ٱب و رنگ، امتزاج غریب ماه و پلنگ!

فارغ از گیرودارِ نام و ننگ، شاه ‌بانوی فصل‌ها، ٱبان!

 ********************

 

شاعر بانوی ارجمند، مژگان فرامنش، از سروده های خود خوشخوانی کردند:


 

دردها را چگونه بنویسم، مثل این شعر، بی‌ زبان شده‌اند

                  خسته‌گی، اشک، دایماً در رنج... همه قانون این جهان شده‌اند

شانه‌هائی که بار سنگینِ،  زندگی را به دوش برمی‌داشت

                     دیگر از پای‌مانده و خسته ‌ست، شانه‌ها سخت ناتوان شده‌اند

 شعرها را کسی نمی‌خوانَد، زیستن در هنر چه بی‌ معناست

                      عشق از زندگی برون رفته‌ ست،همه درگیر آب و نان شده‌اند

 در فضا بوی درد می‌پیچد، در فضا بوی وحشت و باروت

                           ظلم، تبعید، خودکشی، کشتار، باعث اشک مادران شده‌اند

 در حوالی ما فضا تنگ است، همه‌ی دخترانش افسرده

                           کار دنیا همیشه برعکس است، همه‌ ی پیرها جوان شده‌اند

 همه از زندگی گریزان و، معنی خنده را نمی‌ فهمند

                         روزها سخت و تلخ می‌گذرد، همه بی‌نام و بی‌نشان شده‌اند

 

سایه حریری هم از سروده های شاعر گرامی، مژگان فرامنش خوشخوانی کرد:

 

تخته ‌سنگی‌ام که سیلی‌های باران خورده‌است

 سال‌ها مشت‌ ولگد از دست طوفان خورده‌است

 خون دل از دست عشق و نامرادی‌های خویش

 از شروع زندگی تا خط پایان خورده‌است

 مثل سیبی از درخت روزگار افتاده‌است

 زخم‌های بی‌ شماری در تن و جان خورده‌است

 مهر خاموشی به لب‌هایش زدی ای‌سرنوشت

 تا در آغوش تو جام زهر پنهان خورده‌است

 دل‌خوشی‌هایش فقط شعر است؛ در پیشانیش

از تو ای نامرد دنیا! خطِ‌ بطلان خورده‌است

شاعر جوان و خوش قریحۀ شهر هرات، مهران پوپل، ضمن این چار بیتی، غزلی از سروده های جدید خود خوشخوانی کرد:

 

در هاوَن خویش ننگ می کوبیدند
هر پنجره را به سنگ می کوبیدند
لا حول ولا...چگونه رهبر شده اند!
اینان همه طبل جنگ می کوبیدند

 

     غزل

"هرکجا مرز کشیدند" کسی پل نزده است     مرحمی کس به دل زخمی کابل نزده است

 کاش این بحر تلاطم زده  زورق می داشت     یک نفر از ته دل داد انالّحق می داشت

  کاش دل را عوض خار به گل می بستند       روی دریــــای تلاطم زده پل می بستند

  هیچکس نیست به چشمان وطن زُل بزند      حــــــــرف از درد دل کهنۀ زابل بزند

   کاش که کـــــام کسی در وطنم تلخ نبود       درد در سینۀ ســــــــرمــــازدۀ بلخ نبود

   کاش پروانۀ اندیشۀ مــــــا پر می زد         دل تخار گهی خاطر لــــــــــوگر می زد

   جای هرخار به ماخاک وطن رُز می داد      پکتیا دست خودش را که به کندُز می داد

   کاش دجله به تماشای فرات آمده بـــود      کنر از آن ســــر دنیا به هرات آمده بود

 کاش که غور به آغوش بدخشان می رفت    مزرعه کاش به پابوسی باران می رفت

 کاش که این دل ما با همه خوبی می کرد      و شمالی همه جا رقص جنوبی می کرد

 کاش تاجیک رفیق منِ پشتون می شد         بخدا باغ وطن یکسره گلگون می شد

 تا بـــــه کی آلۀ دست دگران باید بود؟        هموطن جان تو دیگر نگران باید بود

تا کی از سمت کسی ضد تو تحریک شوم

مـــــن پشتون به فدای سر تاجیک شوم


 
**********************
 
حسن اختتام این محفل غزلی بود از  سروده های پرمحتوا  وعالی زیرعنوان (خیال خام) از استاد فدائی بود که توسط آقای صوفی زاده خوشخوانی شد:

خیال خام

مرا که شب همه شب آه و ناله کار من است         قرین غـــــصـــه و انــــدوه روزگار من است
مـــیـــــان آتــــــش بـــی طاقتی ز جور زمان         ســـپـــنـــــد وار دل زار بـــــی قرار من است
بــــه حــــال ملـــت مظلوم و وضع نکبت بار        غریق لجه ی خــــون قـــلب داغدار من است
حدیث خـــــواری مـــظــــــلوم و فتنه ی ظالم        شعار صـــبـــحـــگه و ورد شام تار من است
گـــمـــان خــــــام مبـــــر ای عزیز خام خیال         بـــــه مـــن که شیوۀ آزاده گی مدار من است
مــــرا بــــه پــــــاره فــــــلزی چه افتخار بود        مـــــدال دفــــتــــــر اشـــعارم افتخار من است
هلا! زبــــــان پــــی تـــبـــریک من نبگشایید       کزین خوش آمد وتبریک سخت عار من است
به کــــاخ ظــــلــــم ســــرم خم نشد اگر رفتم         گواه مــــن الـــــف قــــــــــد استوار من است
نه دســـــت بــــــوس نمودم نه قد فرو کردم         نه چاپلوسی و خوش خدمتی شعار من است
ز بــــهــــر مـــصـــلـــحتی بود رفتنم ور نه         در این پذیرش و دعوت چه اعتبار مـن است
مرا زبان به نوازش کسی نه بتوان بـــســت        که زندگی همه میدان کـــــار زار مـــــن است
به آب و دانه مــــــرا کـــس فریب نتوان داد       اگر هزار کــــمـــــان کش پی شکار من است
مرا ز دیدن هر صــــحــنــــه عبرتیست کزآن        حصول جوشش افــــکــار و انزجار من است
ندیده  رنگ  تــمــلــــق کــــسی بـــه   آثارم        که این مــــــشاهده نه در خور وقار من است
کسی مرا به خوش آمد خموش نتوان ساخت       که شور بر سر و فریاد و ناله کار مــن است
به پیش زور و زر و حـــیله خم نگشت سرم
گــــواه حـــــــــال من اشعار آب دار من است


 
این بود خلاصۀ ازین شب شعر که خدمت ارسال شد تا از طریق سایت وزین "رزمندگان" در دسترس علاقه مندان شعر و ادبیات قرار گیرد.


                                                                     www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com